عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
447
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
و ديگر معبودى گيرند ، چون درويش باشند بتراشيدهء از چوب قناعت كنند باز چون دستشان رسد آن چو بينه فرو گذارند و از سيم و زر ديگرى سازند ، اگر آن دوستى ايشان مر معبود خود را حقيقت است پس چون كه از آن به ديگرى ميگرايند ؟ گويند كه مردى بر زنى عارفه رسيد ، و جمال آن زن در دل آن مرد اثر كرد ، گفت - كلّى بكلك مشغول - اى زن من خويشتن را از دست بدادم در هواى تو - زن گفت چرا نه در خواهرم نگرى كه از من با جمالتر است و نيكوتر ؟ گفت كجاست آن خواهر تو تا به بينم ؟ زن گفت - برو اى بطال كه عاشقى نه كار توست اگر دعوى دوست مات درست بودى ترا پرواى ديگرى نبودى . وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ - رب العالمين گفت دوستى مؤمنان ما را نه چون دوستى كافرانست بتان را كه هر يك چندى به ديگرى گرايند ، بلكه ايشان هرگز از ما برنگردند ، و به ديگرى نگرايند ، كه اگر بر گردند چون مايى هرگز خود نيابند هر چند كه جويند . اى مسكين ! خداى را چون تو بنده بسيارست اگر بدى افتد ترا افتد ، چون بر گردى كه چون او خداوندى نيابى ؟ شبلى گفت - تصوف از سگى آموختم كه وقتى بر در سرايى خفته بود ، خداوند سراى بيرون آمد و آن سگ را مىراند ، و سگ ديگر باره باز مىآمد ، شبلى گفت - چه خسيس باشد اين سگ ، وى را ميرانند و هم چنان باز مىآيد . رب العزة آن سگ را بآواز آورد تا گفت - اى شيخ كجا روم كه خداوندم اوست . از دوست به صد جور و جفا دور نباشم * ور نيز بيفزايد رنجور نباشم زيرا كه من او را ز همه كس بگزيدم * ور زو به كسى نالم معذور نباشم ! إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُوا - الآية . . . كافران را كه دوستى بتان بر وفق هوى و طبع بود نه حقيقت ، لا جرم در قيامت چون اوايل عذاب بينند بدانند كه قدم بر جاى ديگر ندارند و از بتان بيزارى گيرند . و مؤمنان كه دوستى ايشان ثمرهء دوستى حق است چنانك گفت جلّ جلاله يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ - لا جرم در عقبها و بليّتها كه ايشان را پيش